
I Lost It/خسته ام
By Marjan Same
I wander lost, without a trace, through valleys of my heart,
And bow my head, both day and night, to where my sorrows start.
Once more beneath love’s mountain weight, my weary frame does bend,
While snow of longing softly falls upon my tresses’ end.
These shoulders bore a stranger’s love, a kindness cold and brief,
Yet in its grasp, I placed my arm, and carved my wound of grief.
For years, I spoke to walls alone, my pain a silent plea,
While shaping statues out of words, they turned their backs on me.
With weary eyes, and spirit frail, my steps grow faint and slow,
I bear the weight of my own soul, and all the world’s shadow.
None hears my heart but God alone, none walks this path of mine,
Tonight, within the lovers’ hall, I weave my tale divine.
بی نشان و خسته ام در وادی احساس خویش
روزو شب سر مینهم بر دفتر و زانوی خویش
خم شدم در زیر کوه عشق یک بار دگر
برف حسرت می نشانم برخم گیسوی خویش
شانه ام احسان پذیر عاشق بیگانه بود
منکه با عشقش نهادم زخم بر بازوی خویش
درد و دل را با درو دیوار کردم سالها
گرچه تندیس زبان را می کشیدم سوی خویش
خسته چشم و خسته روح و خسته پا و خسته جان
می کشم بار گران از دست خلق و خوی خویش
جز خدا کس نیست سامع در دل و همراه من
امشبم در محفل جانان حکایت گوی خویش